جدیدترین مطالب

» جدیدترین مطالب » داستان کودکانه مورچه کوچولو ( برای بازی مادر با بچه )
 21 بازدید

داستان کودکانه مورچه کوچولو ( برای بازی مادر با بچه )

یه روز صبح مورچه کوچولو همراه مامانش از خونه اومد بیرون مامانش بهش گفت :از من دور نشی مورچه کوچولو اما بچه ها مورچه کوچولوی شیطون حرف مامانشو گوش نکرد و گم شد. همینطوری که داشت می رفت رسید به 5 تا پله پیش خودش گفت اینجا کجاست ؟! برم بالا شاید مامانمو از روی بلندی پیدا کنم مورچه با زور و زحمت از پله ها رفت بالا

داستان کودکانه مورچه کوچولو ( برای بازی مادر با بچه )

داستان مورچه کوچولو

 

یه روز صبح مورچه کوچولو همراه مامانش از خونه اومد بیرون

مامانش بهش گفت :از من دور نشی مورچه کوچولو

اما بچه ها مورچه کوچولوی شیطون حرف مامانشو گوش نکرد و گم شد.

همینطوری که داشت می رفت رسید به ۵ تا پله پیش خودش گفت اینجا کجاست ؟!

برم بالا شاید مامانمو از روی بلندی پیدا کنم مورچه با زور و زحمت از پله ها رفت بالا

👈(اینجای قصه انگشتهای دست بچه رو یه کم فشار می دهیم )

اینجا کجاست ؟… یه جاده است!

بهتره برم تا ته جاده شاید مامانم اونجا باشه

👈(مادر با انگشتاش روی ساق دست بچه حرکت می کنه )

رفت و رفت و رفت تا که رسید به دره !اینجا کجاست یه دره؟!

مورچه کوچولو افتاد توی دره چند دفعه سعی کرد از دره بیاد بالا ولی نمی تونست تا اینکه بالاخره موفق شد و اومد بالا

👈(دره زیر بغل بچه است که با انگشت قلقلک می دهیم )

رفت و رفت و رفت تا که رسید به یک غار اینجا کجاست؟

یه غاره چه تاریکه !چه تنگه !شاید توش یه پلنگه

👈(غار گوش بچه است )

ترسید و رفت بالاتر رفت و رفت و رفت تا که رسید به جنگل اینجا کجاست یه جنگل!!

👈( جنگل در واقع موهای بچه است)

یواش یواش رفت توی جنگل وسطهای جنگل که رسید ترسید و تند دوید ودوید از جنگل که اومد بیرون به یک غار دیگه رسید

چه تاریکه چه تنگه شاید توش یه پلنگه!

ترسید و سرخورد پایین دوباره افتاد تو دره

مورچه کوچولو چند دفعه سعی کرد از دره بیاد بالا تا اینکه موفق شد

پیشنهاد کنکاش :  داستان کودکانه گوساله پیشانی سفید

رسید به یک دشت وسیع

👈(شکم بچه )

اینجا کجاست ؟!یه دشته !!خدای من چه نرمه

بهتره اینجا یه کمی بازی کنم مورچه کوچولو می دوید و می پرید پایین و بالا

خوشحال بود و می خندید

👈(مادر با دستش شکمه بچه رو قلقلک می ده )

اما یه دفعه افتاد توی یه گودال

👈(ناف بچه که مادر با انگشت ناف بچه رو قلقلک می ده )

خدایا حالا چیکار کنم !اینجا کجاست ؟

مورچه کوچولو ترسید شروع کرد به فریاد زدن مامان مورچه صداشو شنید اومد کمکش

👈(مادر با دستش پهلوی بچه رو قلقلک میده )

دست مورچه کوچولو رو گرفت از گودال آوردش بیرون بهش گفت مورچه کوچولو دیگه نباید بی اجازه من جایی بری گم میشی.

حالا ببریم به خونه باهم غذا بخوریم .

بعدش مورچه کوچولو و مامانش سرخوردن از دشت اومدن پایین و رفتن خونشون.

👈(مادر با دو تا دستاش پهلوهای بچه رو قلقلک می ده )

 

گردآوری : کنکاش

کپی بدون ذکر منبع ممنوع می باشد

[تعداد: ۱    میانگین: ۵/۵]

بیشتر بخوانید:


برچسب ها : , , ,
دسته بندی : جدیدترین مطالب , شعر و قصه کودکانه , کودکان و والدین
ارسال دیدگاه

WordPress Image Lightbox Plugin