جدیدترین مطالب

» تعلیم و تربیت » نظریه هوش های چند گانه هاوارد گاردنر و کاربرد آن در مدارس
 27 بازدید

نظریه هوش های چند گانه هاوارد گاردنر و کاربرد آن در مدارس

تشریح هوش های ۹ گانه گاردنر   تئوری هوش‌ های چندگانه نظریه‌ای است آموزشی که اولین بار توسط هوارد گاردنر تنظیم و ارائه گردیده است. بر طبق این نظریه، دیدگاه‌های روان‌سنجی سنتی نسبت به هوش، بسیار محدود و ضعیف است. گاردنر نظریه‌اش را نخستین بار در کتاب «قاب‌های ذهنی: نظریه هوش چندگانه»، در سال ۱۹۸۳ ارائه کرد. به عقیده او […]

نظریه هوش های چند گانه هاوارد گاردنر و کاربرد آن در مدارس

تشریح هوش های ۹ گانه گاردنر

 

تئوری هوش‌ های چندگانه نظریه‌ای است آموزشی که اولین بار توسط هوارد گاردنر تنظیم و ارائه گردیده است.

بر طبق این نظریه، دیدگاه‌های روان‌سنجی سنتی نسبت به هوش، بسیار محدود و ضعیف است. گاردنر نظریه‌اش را نخستین بار در کتاب «قاب‌های ذهنی: نظریه هوش چندگانه»، در سال ۱۹۸۳ ارائه کرد. به عقیده او همه انسان‌ها دارای انواع مختلفی از هوش هستند.

او در کتاب خود، هشت نوع مختلف هوش را معرفی نموده و احتمال داده است که نوع نهمی نیز به عنوان «هوش هستی‌گرا» وجود داشته باشد.

طبق نظریه گاردنر، برای به دست آوردن تمام قابلیت‌ها و استعدادهای یک فرد، نباید تنها به بررسی ضریب هوشی پرداخت بلکه انواع هوش‌های دیگر او مثل هوش موسیقایی، هوش درون فردی، هوش تصویری-فضایی و هوش کلامی- زبانی نیز باید در نظر گرفته شود.

 

تشریح نظریه هوش های چندگانه گاردنر:

هاوارد گاردنر تئوری هوش های چند گانه را مطرح ساخت و عرصه ی تعلیم و تربیت را به کلی دگرگون نمود.

 

او معتقد بود که انسان دارای هوش های زیادی می باشد که در آغاز ایشان به هفت نوع هوش که عبارتنداز:

۱- هوش بدنی- جنبشی

۲- هوش بین فردی

۳- هوش کلامی –زبانی

۴- هوش منطقی-ریاضی

۵- هوش درون فردی

۶- هوش فضایی

۷- هوش موسیقایی

اشاره نمود که بعدها در خلال مطالعات خود دو هوش دیگر تحت عنوان هوش طبیعت گرایی و و هوش وجود شناسی را نیز به این لیست اضافه نمود.

 

هوش های چندگانه گاردنر

هوش های چندگانه گاردنر

گاردنر نظریه های سنتی هوش را مورد انتقاد قرار داد و اشاره کرد که آنها تمام توانایی های انسان را در بر نمی گیرند . نظریه ی هوش های چند گانه ابتدا توسط تعدادی از روانشناسان و متخصصان تعلیم و تربیت رد شد. اما بعدها مورد توجه زیادی به خصوص در عرصه ی تعلیم و تربیت قرار گرفت.

این تئوری اشاره دارد که انسان ها دارای تمام این هوش ها هستند اما ترکیب این هوش ها در نزد افراد متفاوت است. یکی ممکن است در هوش منطقی-ریاضی قوی باشد و دیگری در هوش موسیقایی.

با این فرضیه معلمان و متخصصان تعلیم و تربیت بار سنگینی را به دوش خواهند داشت. اولین وظیفه ی آنان شناخت استعدادها و توانایی های دانش آموزان خود می باشد و قبول این نکته که آنها افرادی منحصر به فرد و بی همتا هستند و در گام دوم متناسب ساختن روش های تدریس با این استعدادهای متنوع می باشد.

این تئوری مورد استفاده ی بسیاری از مدارس در آمریکای شمالی و سایر نقاط جهان قرار گرفت و پیامدهای مثبتی را به همراه داشت. البته کسانی هم بودند که از کاربرد این تئوری در مدارس انتقادهای فراوانی نمودند به هر حال تأثیر مثبت این تئوری بر فرآیندهای آموزشی در مدارس به راحتی قابل انکار نیست.

 

مقدمه:

هوش با تمام فرآیندهای شناختی انسان درگیر است. همان طور که بینه اشاره کرده است: «خوب درک کردن ،خوب استدلال کردن، خوب قضاوت کردن، همگی فعالیت های اساسی هوش است». گرچه تفاوت چندانی در ارتباط با طبیعت کلی هوش وجود ندارد، اما روان شناسان این مفهوم را در سالهای متمادی و در مسیرهای بسیار متفاوتی، مطالعه و از آن استفاده نموده اند . یکی از افرادی که اخیراْ در این وادی قدم گذاشته و تئوری نسبتاْ جدیدی را ارائه نموده است، هاوارد گاردنر می باشد (Glovrer and Bruning, 1949, P. 114)

گاردنر در پنسیلوانیا در سال ۱۹۴۳ دیده به جهان گشود . ایشان استاد تعلیم و تربیت در دانشگاه هاوارد می باشد. در سال ۱۹۸۳ تئوری هوش های چندگانه را مطرح ساخت. تئوری گاردنر اشاره می کند که انسان ها حداقل دارای هفت نوع هوش می باشند که همگی به یک اندازه مهم می باشند. آنها زبان هایی هستند که اغلب مردم به واسطه ی آنها با هم ارتباط برقرار می کنند و به واسطه ی تفاوت در توانایی های افراد، همچنین تفاوت های فرهنگی و آموزشی از هم متمایز و فاصله می گیرند. البته گاردنر در مطالعات بعدی علاوه بر آن هفت نوع هوش دو هوش جدید را نیز به این لیست اضافه نمود.

یکی از کاربرهای مهم مطالعه ی هوش ، تشخیص ضرورت توجه به تفاوت های فردی در برنامه ی درسی در و کلاسهای درس توسط معلمان می باشد . معلمان باید از سطوح شناختی دانش آموزان خود مطلع و بر اساس آن تدریس نمایند . معلمان خوب، به دانش آموزان خود کمک می کنند تا تجارب خود را در شکل های هرچه پیچیده تر و راههای مناسب تر سازمان دهی یا تجدید سازمان کنند آنان باید به این نکته واقف باشند که ساختارهای ذهنی خود دانش آموزان، کلید رشد آنها در تمام زمینه هاست. (Glovrer and Bruning, 1949, P. 114)

 

مروری گذرا بر نظریه های مختلف در ارتباط با هوش :

این نظر که انسان دارای توانایی های ذهنی قابل اندازه گیری است، حداقل به کتاب فرانسیس گالتون در سال ۱۸۶۹ با عنوان « نبوغ ارثی » بر می گردد. نظریه ی گالتون مبنی بر اینکه برای برای توانایی های ذهنی افراد محدویت های متفاوتی وجود دارد،‌ سر آغاز نظریه ی روان سنجی جدید در ارتباط با توانایی های ذهنی بود ( ۱۹۸۸، Plomin ).

علاوه بر این، بینه و سیمون معتقد بودند که قبل از طراحی هر گونه برنامه ی درسی، روشی نیاز است تا که بتوان به کمک آن، عملکرد عمومی ذهن دانش آموزان را اندازه گیری کند. بر اساس این فرض بینه و سیمون آزمونی را ساختند که برای اندازه گیری هوش طراحی شده بود.

 

آزمون های آنها بر اساس این تعریف بود:

« به نظر ما در هوش، یک استعداد فکری بنیادی وجود دارد که تغییر یا فقدان آن برای زندگی اهمیت فراوانی دارد . این استعداد فکری، داوری است و یا می توان آن را حس خوب، حس عملی ، قریحه و استعداد فکری فرد برای تطیق خویش با محیط نامید. (۱۹۰۵ ، Binet and Simon)

گام مهم بعدی برای طراحی مقیاس های اندازه گیری هوش در ایالات متحده ی آمریکا برداشته شد و ترمن سردمدار آن بود . برای مدت بیست سال نسخه ای از آزمون بینه و سیمون که در سال ۱۹۱۶ توسط استنفورد اصلاح گردید ،‌ وسیله ی اندازه گیری هوش در آمریکا بود ولی به مرور زمان مشخص گردید که آزمون مذکور از جهاتی رضایت بخش نیست . به همین دلیل ترمن و مریل نسخه ی تجدید نظر شده ی آزمون استنفورد – بینه را به چاپ رساندند. (Terman and Merrill , 1973)

آزمون وکسلر برای اندازه گیری توانایی های ذهنی افراد یکی از رویدادهای مهم دیگر بود . این آزمون با آزمون های قبلی دارای سه تفاوت اساسی بود که عبارتند از : ۱- این آزمون بر عکس آنها برای بزرگسالان طراحی شده بود .  ۲- بر اساس آزمون های زیر مجموعه ی آن سازماندهی شده بود و مبتنی بر سطوح سنی نبود .  ۳- هم هوشبهر کلامی و هم هوشبهر غیر کلامی را اندازه گیری می نمود .(Naglieri, 1988)

هب (۱۹۴۹) اشاره می کرد که باید بین آنچه او هوش A  و هوش B  می نامد تفاوت قائل شد. او هوش A  را استعداد فکری ذاتی فرد می دانست که وی به هنگام تولد دارای آن می باشد و هوش B  را میانگین یا سطح معمول عملکرد ذهنی می دانست که توسط فرد نشان داده می شود . البته هب ادعا نمی کرد که دو نوع هوش وجود دارد بلکه معتقد بود که هیچ یک از این دو نوع هوش قابل مشاهده نیست ولی هوش B   بیشتر قابلیت اندازه گیری دارد .(Hebb,1949)

نظریه های چند عاملی هوش نیز در این راستا تحولات چشم گیری داشته اند . این نظریه ها بر این اساس استوار هستند که هوش از طریق عوامل مجزا و یا توانایی های اساسی به بهترین شکل قابل تعریف است . ترستون (۱۹۳۸) اظهار داشت که هوش از شش عامل تشکیل شده است به طوری که هر یک از آنها با چندین عملیات ذهنی دیگر درگیر است .

 

این شش عامل به شرح زیر است:

۱- عامل عددی : توان انجام عملیات ریاضی با سرعت و به طور صحیح

۲- عامل کلامی : توان انجام آزمون های درک کلامی

۳- عامل فضائی : توان کاربرد ماهرانه ی اشیاء در فضاهای تخیلی

۴- عامل روانی کلمات : توان تفکر سریع درباره ی کلمات

۵- عامل استدلال : توان کشف قواعد از طریق تفکر قیاسی و استقرائی

۶- عامل حافظه ی طوطی وار : توان یاد سپاری سریع

به نظر ترستون این شش عامل توانایی های اولیه ی مغزی است. از آنجا که او این عوامل را مستقل می پنداشت گمان می کرد که افراد در یک یا چند عامل نمره ی بالا بگیرند در حالی که در سایر عوامل نمره ی پائین بگیرند.

همان طور که بعداْ مشخص شد ترستون هیچ وقت نتوانست اطلاعات لازم را برای حمایت کامل از نظریه ی شش عاملی را به دست آورد و لذا به این نتیجه رسید که حتماْ یک عامل عمومی وجود دارد که هر یک از شش عامل اولیه توان مغزی را تحت تأثیر قرار می دهد .

لازم به ذکر است که معروف ترین نظریه ی چند عاملی هوش متعلق به گیلفورد است که دارای یک صدو بیست عامل مجزا بود . (Glovrer and Bruning, 1949, P. 114)

 

نظریه ی سه وجهی استرنبرگ یکی دیگر از نظریه های هوش است که معتقد است هوش سه وجه مهم دارد  :

۱- اجزای عملکرد

۲- اجزای کسب دانش

۳- فرا اجزا.

اجزای عملکرد عبارت است از فرآیندهای شناختی که در انجام وظایف شرکت دارند . دومین جنبه ی مهم هوش اجزای کسب دانش است . افراد این جزء را به کار می گیرند تا مشخص کنند که آیا برخی اطلاعات ارزش یادگیری دارد یا نه ؟

در صورتی که جواب مثبت باشد فرد اجزای کسب دانش را به کار می گیرد تا اطلاعاتد مزبور را از طریق ربط آن با دانش قبلی خود با معنا سازد .

اجزای کسب دانش به تنهایی نمی توانند نشان دهنده ی هوش باشند ، یک جزء سوم به نام فرا اجزا لازم است تا مشخص کند که چگونه افراد عملکرد و اجزای کسب دانش را هدایت می کنند . فرا اجزا همان فرآیندهای مدیریتی است که مسئول درک ماهیت مسائل ، تصمیم گیری در این مورد که از کدام یک از اجزای عملکرد برای برخورد با مسأله ای خاص باید استفاده کرد .

استرنبرگ تفاوت افراد در عملکرد ذهنی را ناشی از تفاوت ایشان در این سه وجه هوش می داند و معتقد است افرادی که از نظر ذهنی قوی هستند بیشتر وقت خود را صرف پردازش های مربوط به فرا اجزا می کنند . به نظر استرنبرگ تفاوت های اصلی توان ذهنی ناشی از عملکرد مدیریتی است . ( همان منبع، ص۱۲۰)

 

تئوری هوش های چند گانه :

تئوری هوش های چندگانه یک تئوری آموزشی است . در ابتدا ، این تئوری توسط روان شناسان معروف هاوارد گاردنر که هوش های مختلفی را در انسان تشریح نمود ، مطرح گردید گاردنر در ابتدا هفت نوع هوش را در انسان متصور می شد که عبارت بودند از :

۱- هوش زبانی،

۲- هوش منطقی-ریاضی،

۳- هوش فضایی،

۴- هوش جنبشی-حرکتی،

۵- هوش موسیقایی،

۶- هوش میان فردی،

۷- هوش بین فردی.

در سال ۱۹۹۹ هشتمین هوش را هم تحت عنوان هوش طبیعت گرایی به این مجموعه اضافه نمود و در ادامه ی تحقیقات خود متوجه هوش دیگری به نام وجود شناسی گردید.(Garnder, 1983)

گاردنر، اشاره می کند که هر فردی سطوح متفاوتی از این هوش های مختلف را از خود بروز می دهد . بنابر این می توان گفت که هر فردی دارای یک ساختار شناختی منحصر به فرد و بی همتا می باشد . این تئوری ابتدا در سال ۱۹۸۳ در کتاب گاردنر تحت عنوان « چارچوب های ذهن ، تئوری هوش های چند گانه » مطرح گردید و سپس در طی سالهای بعد مورد بازبینی قرار گرفت .

این تئوری در زمینه ی مباحثی درمورد مفهوم هوش مطرح شده بود و مباحثی از این قبیل که آیا روش هایی که ادعای اندازه گیری هوش را دارند واقعاْ علمی می باشند؟را شامل می شود.

گاردنر استدلال می کند که تعاریف سنتی از هوش ، به اندازه ی کافی توانایی های مختلف انسان را در بر نمی گیرد . از نظر گاردنر دانش آموزی که به راحتی ودر سریع ترین زمان ، جدول ضرب را یاد می گیرد، الزاماْ، خیلی باهوش تر از دانش آموزی که در تلاش برای یادگیری جدول ضرب می باشد ، نیست .

این دانش آموز دوم ممکن است در سایر انواع هوش ها ، قوی تر از دانش آموز اولی باشد و بنابراین ممکن است موضوعات مختلف آموزشی را از طریق رویکردهای متفاوت دیگر ، بهتر هم یاد بگیرد و ممکن است در حوزه ای به غیر از ریاضیات بهتر از او هم عمل کند .

این تئوری اظهار می کند که به جای تأکید بر برنامه ی درسی یکسان و یکنواخت ، مدارس بایستی بر آموزش فرد – محور با برنامه ی درسی که در خور حال هر یک از دانش آموزان می باشد ، تأکید داشته باشد. این مسأله باعث می شود که دانش آموزان در آن حوزه هایی که ضعیف هستند ،پیشرفت چشم گیری داشته باشند.

گاردنر مفهوم هوش های چند گانه را بر اساس برخی معیارها و مسائل که با آنها مواجه بود ، مشخص نمود که عبارت است از :

۱- مطالعه ی موردی افرادی که توانایی و استعدادهای غیر معمول در حوزه های معین از خود بروز می دادند . (همچون تعلیم و تربیت کودک، دانشمندان ابله ، نابغه ی خرد سال و سایر افراد استثنائی)

۲- شواهد و مدارک عصب شناسی که بر اثر ضایعات مغزی در برخی از نواحی مغز ، برخی از توانایی های افراد مختل گردید .

۳- سوابق تکاملی و تحولی افراد

۴- مطالعات روان سنجی

۵- حمایت از تکالیف روان شناسی تجربی

۶- قابلیت ذخیره سازی و رمز گذاری در نظام علائم (Gardner, 1993)

در ابتدا این تئوری به شدت مورد انتقاد روان شناسان و متخصصان تعلیم و تربیت قرار گرفت .بسیاری از این منتقدان استدلال می کردند که تئوری گاردنر بیشتر مبتنی بر درک مستقیم خود او از مفهوم هوش می باشد به جای اینکه مبتنی بر داده های تجربی باشد . از طرف دیگر هوش های مطرح شده توسط گاردنر ، نام های دیگر استعدادها و تیپ های شخصیتی افراد می باشد .

با وجود این منتقدین ، تئوری گاردنر، مورد توجه اغلب متخصصان تعلیم و تربیت در خلال بیست سال گذشته قرار گرفته است، مدارس زیادی هستند که از تئوری هوش های چند گانه در برنامه ی درسی خود استفاده می کنند و همچنین بسیاری از معلمان هستند که از این تئوری در روش های تدریس خود بهره ی فراوانی برده اند . در این قسمت به توضیح  هر کدام از این هوش ها می پردازیم .

 

هوش بدنی- جنبشی:

این هوش با حرکت و انجام فعالیت های عملی سر و کار دارد . این هوش یعنی توانایی کنترل ماهرانه ی بدن و استفاده از اشیاء .کسانی که در این هوش قوی هستند، درک خوبی از حس تعادل و هماهنگی دست وچشم دارند .در این ، طبقه معمولاّ افراد در فعالیت های فیزیکی همچون ورزش ، رقص و… مهارت پیدا می کنند و اغلب فعالیت هایی را ترجیح می دهند که توأم با حرکات جسمی و فیزیکی باشد .

آنان احتمالاْ به بازیگری و ایفای نقش علاقه ی خاصی خواهند داشت . افرادی که در این هوش قوی هستند ، معمولاْ از طریق فعالیت های جسمی ، در قیاس با فعالیت های خواندن و گوش دادن و… بهتر یاد می گیرند . آنان امور مختلف را از طریق فعالیت های بدن به خاطر می آورند و علاقه ای به یاد آوری آن مطالب از طریق لغات و اصطلاحات ،(حافظه ی کلامی ) و تصاویر ( حافظه ی دیداری ) ندارند .

این هوش نیازمند مهارت های خاصی برای آماده شدن جهت انجام فعالیت های حرکتی ، همچون آن مهارت هایی که برای ورزش، جراحی، هنر پیشگی، مهندسی کامپیوتر و … لازم است ، می باشد .

افرادی که در این طبقه قرار دارند معمولاْ شغل های زیر را ترجیح می دهند :

ورزشکار حرفه ای، بازیگر، جراح، کمدیان، نظامی، صنعت گری، معلم تربیت بدنی و…  (Gardner, 1983)

 

هوش بین فردی:

این هوش شامل تعامل با سایر افراد می شود . افرادی که در این طبقه قرار می گیرند ، معمولاْ افرادی برون گرا می باشند و به واسطه ی میزان حساسیت به حالات، احساسات، خلق و خو و انگیزه های سایر افراد در این گروه طبقه بندی می شوند . هوش بین فردی یعنی توانایی ارتباط برقرار کردن با دیگران و فهم آنها .

کسانی که در این هوش قوی می باشند سعی می کنند مسائل را از نقطه نظر دیگران نظاره کنند تا در یابند آنان چگونه می اندیشند و احساس می کنند . آنان معمولاْ توانایی خارق العاده ای  در درک احساسات مقاصد و انگیزه های سایر افراد دارند . آنها مهمولاْ از مهارت های کلامی و غیر کلامی به خاطر ارتباط برقرار کردن با دیگران استفاده می کنند .

این افراد به طور مؤثری با دیگران تعامل داشته و با آنها همدردی می کنند . این گونه افراد از طریق فعالیت کردن با دیگران ، مطالب و موضوعات مختلف را بهتر وسریع تر یاد می گیرند و اغلب از بحث و گفتگو لذت می برند .

مهارت های آنان شامل موارد زیر می شود :

دیدن مسائل از نقطه نظر دیگران ، گوش کردن، همدلی ، درک خلق و خو و احساسات دیگران ، مشورت ،همکاری با گروه ، ایجاد ارتباط مؤثر با دیگران ، اعتماد سازی و حل وفصل آرام مشکلات و درگیری ها .

افرادی که در این هوش قوی می باشند معمولاْ این گونه شغل ها را ترجیح می دهند :

سیایت مدار ، مدیر ، معلم ، فعالان اجتماعی ، دیپلمات ، مشاور ، فروشنده ، مدیر روابط عمومی و تاجر. (همان منبع )

 

هوش کلامی _ زبانی:

این نوع هوش اشاره به توانایی استفاده از کلمات و زبان دارد . هوش کلامی – زبانی با مسائلی از قبیل فعالیت با لغات و اصطلاحات ، صحبت کردن و نوشتن سرو کار دارد .

افرادی که در این هوش قوی هستند ، مهارت های شنیداری تکامل یافته ای دارند و معمولاْ سخنوران برجسته ای هستند . به طور نمونه این افراد ، در مهارت خواندن ، نوشتن ، داستان گوئی و به خاطر سپردن لغات و اصطلاحات عملکرد خوبی دارند .آنان از طریق خواندن ، نوشتن ، یادداشت برداری ، گوش کردن به سخنرانی ها و بحث و گفتگو مطالب را بهتر و سریع تر می آموزند . همچنین این گونه افراد به راحتی سایر زبان ها را نیز می توانند یاد بگیرند و دارای حافظه ی کلامی نسبتاْ خوبی میباشند .

مهارت های این افراد شامل :

گوش دادن ، حرف زدن ، قصه گویی ، توضیح دادن ، تدریس ، استفاده از طنز ، درک قالب و معنی کلمات ، یادآوری اطلاعات و تحلیل و کاربرد زبان می شود .

افرادی که در این هوش قوی هستند معمولاْ این شغل ها را ترجیح می دهند :

سیاست مدار ، نویسنده ، فیلسوف ، وکیل ، معلم ، مترجم‌ و روزنامه نگار .

 

هوش منطقی – ریاضی:

هوش منطقی – ریاضی یعنی توانایی استفاده از استدلال ،منطق و اعداد . این هوش با استدلال های منطقی ، استقرایی [۲۲]، انتزاعی ، استنباطی و اعداد سر وکار دارد .

طبق تئوری گاردنر افرادی که در این هوش قوی هستند به طور طبیعی در ریاضیات ، شطرنج ، برنامه ریزی کامپیرتر و سایر فعالیت های منطقی و عددی بهتر از سایرین عمل می کنند . اما در عین حال بسیاری از تعاریف سنتی هوش تأکید کمتری بر توانایی در حل مسائل ریاضیات و قابلیت های استدلال ، باز شناسی الگوهای انتزاعی ، تفکر ، بررسی عملی ، و توانایی حل مسائل پیچیده داشته اند .

آنهایی که به طور خود کار با این هوش و با مهارت در ریاضیات قرین هستند ، با این استدلال که توانایی منطقی ، به شدت با توانایی زبانی مرتبط می باشد نه توانایی ریاضیات، این هوش را مورد انتقاد قرار داده اند (همان منبع )

افرادی که در این هوش قوی هستند دارای این مهارت ها می باشند :

حل مسأله ، طبقه بندی اطلاعات ، کار کردن با مفاهیم انتزاعی ، توانایی استدلال کردن ، انجام محاسبات پیچیده ی ریاضیات و کار کردن با شکل های هندسی .

افرادی که در این هوش قوی هستند این شغل ها را ترجیح می دهند :

دانشمند، ریاضی دان، مهندس و حسابدار.

 

هوش درون فردی :

این هوش یعنی توانایی درک خود ، و آگاه بودن از حالات درونی خود . در واقع این هوش با فعالیت های درون گرایانه و خود بازتابی سر وکار دارد. آنهایی که در این هوش قوی هستند، نوعاْ  افرادی درون گرا  می باشند وترجیح می دهند که به تنهایی به فعالیت بپردازند.

آنها اغلب خود آگاهی بالایی دارند و برای فهم احساسات، عواطف، اهداف و انگیزه های خود ، قابلیت بالایی دارند. این گونه افراد اغلب علاقه ی زیادی به مطالعات و جستجوهای تفکر محور، همچون فلسفه دارند. زمانی که به این افراد اجازه داده شود تا روی موضوع خود تمرکز داشته باشند، آن مطلب را بهتر می آموزند.

مهارت های این افراد شامل :

تشخیص نقاط قوت و ضعف خود ، درک و بررسی خود ، آگاهی از احساسات درونی ، تمایلات و رویاها ، ارزیابی الگوهای فکری خود ، با خود استدلال و فکر کردن ، درک نقش خود در روابط با دیگران می باشد .

افرادی که در این هوش قوی می باشندترجیح می دهند این شغل ها را انتخاب کنند :

فیلسوف ، روان شناس ، پژوهشگر ، نظریه پرداز ، متخصص الهیات ، نویسنده .

 

هوش فضایی: 

این هوش با قضاوت فضایی  سرو کار دارد . افرادی که در این هوش قوی می باشند ، نوعاْ به لحاظ ذهنی به تصور کردن و دستکاری موضوعات مختلف ، عملکرد بالایی دارند . آنان حافظه ی دیداری بسیار مطلوبی دارند وبه طور خارق العاده ای افرادی مستعد و توانا می باشند . آنهایی که در هوش فضایی قوی هستند معمولاْ دارای قدرت رهبری بالایی می باشند .

برخی از منتقدان ، ادعا می کنند که بین توانایی های فضایی و توانایی های ریاضی ، همبستگی بالایی وجود دارد . در واقع این منتقدان با این استدلال در پی رد تفکیک این دو هوش می باشند .

فهم کامل این دو هوش مانع مطرح شدن چنین انتقاداتی می شود . به هر حال این هوش کاملاْ با توانایی های ریاضی و دیداری مطابقت ندارد ، گرچه این دو هوش در برخی ویژگی ها با هم مشترک هستند ، اما به راحتی توسط عوامل مختلف از هم قابل تفکیک هستند .

افرادی که در این هوش قوی هستند ، دارای این مهارت ها می باشند :

ساختن پازل، درک نمودارها و شکلها، حس جهت شناسی خوب، طراحی، نقاشی، ساختن استعاره ها و تمثیل های تصویری ، دستکاری کردن تصاویر، و تفسیر تصاویر.

این گونه افراد این شغل ها را ترجیح می دهند:

مهندس، معمار، هنرمند، دریا نورد، مجسمه ساز، طراح و مکانیک.

 

هوش موسیقایی: 

هوش موسیقیایی یعنی توانایی درک و تولید موسیقی. این هوش با آهنگ، موسیقی و گوش دادن به آن سر وکار دارد. آنهایی که دارا ی سطح بالایی از هوش موسیقیایی می باشند، حساسیت زیادی به اصوات، ریتم ها، نت ها و موسیقی از خو نشان می دهند. آنها به طور معمول قادر به آواز خواندن، نواختن ابزار آلات موسیقی و ساخت موسیقی می باشند.

از آنجا که مؤلفه های شنیداری بسیار قوی در ارتباط با این هوش وجود دارد ، آنهایی که در این هوش قوی می باشند می توانند از طریق سخنرانی، مطالب و موضوعات مختلف را بهتر یاد بگیرند . بعلاوه آنها اغلب از آهنگ ها و ریتم ها برای یادگیری و به یاد سپاری استفاده می کنند و با نواختن موسیقی هم می توانند به این هدف مهم نائل آیند .

مهارت های این افراد شامل:

آواز خواندن، نواختن ابزار آلات موسیقی، تشخیص الگوهای آهنگین ، آهنگ سازی ، به یاد آوردن ملودی ها و درک ساختار و ریتم موسیقی می باشد.

این گونه افراد این شغل ها را ترجیح می دهند:

موسیقی دان، خواننده، آهنگ ساز، رهبر ارکستر (Gardner, 1983)

 

هوش طبیعت گرایی: 

این هوش با طبیعت و ارتباط دادن اطلاعات به محیط طبیعی یک شخص سر و کار دارد. این هوش هشتمین هوشی است که از طرف گاردنر در سال ۱۹۹۶ مطرح گردید. گفته می شود افرادی که در این هوش قوی هستند، حساسیت بالایی به طبیعت و محیطی که در آن هستند، دارند. توانایی رشد و پرورش گونه های مختلف جانوری و گیاهی، آرامش داشتن در مراقبت و اهلی کردن حیوانات از ویژگی های این افراد می باشد.

همچنین آنها ممکن است قادر به تشخیص تغییرات آب و هوا و سایر عملکردهای مشابه در محیط پیرامون خود باشند . علاوه براین آنان در طبقه بندی گونه های مختلف زیست محیطی مهارت بالایی دارند .

افرادی که در این هوش قوی می باشند زمانی که موضوع یا مطلب شامل جمع آوری اطلاعات و تجزیه و تحلیل از طبیعت و دارای ارتباطی نزدیک با اموری که در طبیعت مهم و برجسته هستند باشد، بهتر آن مطالب را یاد می گیرند .

آنان اغلب از مطالب ناآشنا یا مطالبی که در ارتباطی کم، یا اصلاْ ارتباطی با طبیعت ندارند ، لذت نمی برند، لذا توصیه می شود که یاد گیرندگان طبیعت گرا بایستی بیرون از کلاس درس و حتی المقدور در دل طبیعت مطالب را یاد بگیرند .(Gardner, 1996)

 

سایر هوش ها :

سایر انواع هوش ها توسط گاردنر و همکاران او مطرح گردید که شامل هوش معنوی  ، هوش اخلاقی  و هوش وجود شناسی  می باشد.

هوش وجود شناسی شامل توانایی بالا بردن و انعکاس سؤالات فلسفی در مورد زندگی، مرگ و واقعیت های غایی می باشد. (Gardner,2004)

 

تعریف هوش:

همچنانکه از یک تئوری هوش ، انتظار می رود که تعریف جامعی از هوش ارائه نماید ، اتفاقاْ یکی از  انتقادهای اصلی این تئوری دقیقاْ در همین راستا می باشد.

این انتقادها عبارت است از اینکه ، گاردنر تعریف « عبارت هوش را بسط و توسعه نداد ، بلکه ایشان به نوعی وجود هوش را آن چنان که قبلاْ تصور می شد منکر شد و در عوض هنگامی که سایر افراد از عباراتی همچون توانایی  استفاده می کردند ، از عبارت هوش استفاده می نمود ، یعنی به نوعی این دو عبارت را معادل هم می دانست.

این اقدام گاردنر باعث انتقاد شدید رابرت جی استرنبرگ  (۱۹۹۱-۱۹۸۳) ، ایسنک(۱۹۹۴ ) و اسکار (۱۹۸۵) گردید . مدافعان هوش های چند گانه استدلال کردند که تعریف سنتی از هوش بسیار محدود می باشد و تعریفی جامع تر و وسیع تر مورد نیاز می باشد .

این مدافعان بیان می کنند که تعریف سنتی از هوش ، که اشاره می کند :« هوش یک توانایی شناختی یا ذهنی افراد می باشد » هویت خود را از دست داده است چرا که باید شامل تمام کیفیت های ذهنی می شد و نباید فقط شامل آن کیفیت های ذهنی باشد که به واسطه ی آزمون های استاندارد شده ی هوش، قابلیت اندازه گیری دارند .

برخی دیگر از منتقدان به واسطه ی این حقیقت که گاردنر تعریف واحدی از هوش ارائه نکرد  پا به عرصه گذاشتند ، گاردنر در اصل هوش را به عنوان توانایی حل مسائلی که دست کم در یک فرهنگ ارزشمند می باشد ، یا اموری که دانش آموزان به آن علاقه مند باشند ، تعریف نمود .

به هر حال گاردنر این انتقاد را که تعریف واحدی از هوش ندارد را رد کرده و اشاره می کند که من این فرضیه را که بعضی توانایی های افراد می تواند به عنوان هوش انتخاب و مطرح شود در حالی که برخی دیگر نمی توانند مطرح باشند را قویاْ رد می کنم.

برخی از منتقدان با استفاده از این بیانات گاردنر هوش را به عنوان علایق و توانایی افراد تعریف نموده اند . در نهایت گاردنر هوش را به عنوان توانایی حل مسأله و مشکلات یا ایجاد نتایج و محصولاتی که در یک فرهنگ ارزشمند می باشد ، تعریف می نماید .(Gardner and Hatch, 1989)

 

تفاوت این تئوری با سایر تعاریف سنتی از هوش :

تئوری هوش های چند گانه ی گاردنر ، باورهای سنتی در حوزه های آموزش و علم شناختی  را به چالش کشید. طبق تعریف سنتی، هوش یک توانایی یا استعداد شناختی یکسان می باشد که انسان ها با آن به دنیا می آیند و این توانایی ها به راحتی توسط آزمون های کوته پاسخ قابل اندازه گیری است .

 

دیدگاه سنتی در مورد هوش:

۱- هوش می تواند به وسیله ی آزمون های کوته پاسخ اندازه گیری شود .

۲- سطح هوشی افراد در طول زندگی تغییر نمی کند.

۳- افراد با یک هوش نسبتاْ ثابت به دنیا می آیند .

۴- هوش شامل توانایی های انسان در منطق و زبان می شود .

۵- در شیوه ی سنتی معلمان مواد آموزشی یکسان را برای تمام دانش آموزان تدریس می نمایند .

۶- معلمان اغلب یک عنوان و موضوع خاص را تدریس می کنند .

 

دیدگاه تئوری هوش های چند گانه :

۱- سنجش هوش های چند گانه ی افراد می تواند باعث پرورش یادگیری و روش های حل مسأله شود . آزمونهای کوته پاسخ در این دیدگاه ، مد نظر نمی باشد چرا که آنها قادر به اندازه گیری مهارت های بین رشته ای[۴۲] یا فهم عمیق دانش آموزان نمی باشد . این آزمون ها اغلب مهارتهای معمولی به یاد سپار ی ( تأکید بر حفظ و تکرار ) و مهارت افراد را در پاسخ به آزمون های کوته پاسخ اندازه گیری می کند.

۲- انسان ها دارای تمام این هوش ها هستند، اما هر فرد دارای ترکیب متفاوتی از این هوش ها می باشد.

۳- ما قادر به بهبود تمام این هوش ها می باشیم ، اگر چه برخی از افراد به سهولت در یکی از این هوش ها نسبت به سایر هوش ها پیشرفت می کنند.

۴- انواع مختلفی از هوش ها در انسان ها وجود دارد که شیوه های متفاوتی از تعامل با محیط بیرونی را منعکس می سازند .

۵- تعلیم و تربیت مبتنی بر هوش های چند گانه ایجاب می کند که معلمان به شیوه های مختلفی ، با توجه به نقاط ضعف و قدرت افراد تدریس و ارزشیابی کنند.

۶- معلمان فعالیت های یادگیری را حول محور مباحث و سؤالات سازماندهی می کنند و موضوعات درسی مختلف را با هم مرتبط می سازند. معلمان راهبردهایی را توسعه می دهند که به دانش آموزان اجازه می دهد تا شیوه های مختلفی از فهمیدن را بروز دهند و به تفاوت خود با سایرین ارزش قائل شوند. (kornhober, Edward, Shirley, 2003)

 

کاربردهای تئوری هوش های چند گانه در آموزش :

در گذشته مدارس بر پیشرفت هوش منطقی – ریاضی و زبانی تأکید می نمودند (خواندن و نوشتن ). گاردنر خاطر نشان ساخت که دانش آموزان  به واسطه ی گستره ی وسیعی از آموزش، جایی که معلمان از روشها تمرین ها و فعالیت های مربوط به تمام دانش آموزان (نه فقط آنهایی که در هوش منطقی – ریاضی و زبانی قوی هستند)، بهره می گیرند ،یادگیری بهتری خواهند داشت (Campbell, 2003).

کاربرد نظریه ی هوش های چند گانه، در آموزش بسیار زیاد می باشد. گستره ی این تئوری از معلم، زمانی که با دانش آموزانی که دچار مشکل می شوند، مواجه می شود و رویکردهای متفاوتی برای تدریس مواد آموزشی به کار می گیرد تا یک مدرسه که از این تئوری به طور کامل به عنوان یک چارچوب استفاده می کند، همه را در بر می گیرد (Dickinson, 2001).

گاردنر مطالعه ای را روی ۴۱ مدرسه که از این تئوری استفاده می کردند، انجام داد و نتیجه گرفت که دراین مدارس فرهنگ کار و فعالیت سخت، احترام و مراقبت از هم وجود دارد، معلمان و دانش آموزان با هم مشارکت داشته و از هم یاد می گیرند .کلاس های درس، دانش آموزان را از طریق انتخاب های اجباری[۴۳]، اما معنا دار درگیر فعالیت می کنند.

 

فواید کاربرد تئوری هوش های چند گانه در مدارس:

۱- شاید شما در حالت کلی تواناییهای ذهنی را به عنوان کشیدن یک تصویر ، آواز خواندن ، گوش دادن به  یک موسیقی و دیدن یک نمایش در نظر بگیرید . این فعالیت ها درست به اندازه ی نوشتن و حل مسائل ریاضیات برای یادگیری، امری حیاتی می باشد . مطالعات نشان می دهد که بسیاری از دانش آموزان که درآزمون های سنتی عملکرد پایینی دارند، زمانی که تجارب کلاس درس، فعالیت های هنرمندانه، ورزشی، موسیقی و… را با هم به نحو مطلوبی ادغام می کند، آن دانش آموزان به فرآیند یادگیری، علاقه ی شدیدی پیدا کرده و عملکرد بالایی از خود نشان میدهند.

۲- شما با کاربرد این تئوری قادر خواهید بود فرصت هایی را برای یادگیری صحیح بر اساس نیازها ، علایق و استعداد دانش آموزان خود فراهم سازید. دانش آموزان به فعالیت های بیشتری می پردازند و به یادگیرندگانی تبدیل می شو ند که مدام درگیر امر یادگیری هستند و فعالانه در فرآیند آن شرکت می کنند .

۳- مشارکت والدین و جامعه در فرآیندهای آموزشی مدرسه افزایش می یابد .

۴- فرصتی برای دانش آموزان ایجاد می شود تا نقاط قوت خود را بروز دهند . این مسأله می تواند منجر به افزایش حس خود- ارج نهی در دانش آموزان شود .

۵- هنگامی که شما به منظور افزایش فهم دانش آموزان تدریس می کنید ، دانش آموزان شما  تجارب آموزشی مثبتی را به دست می آورند و توانایی ایجاد راه حل ها را برای مسائل مختلف در زندگی به دست می آورند .

۶- دانش آموزان کنترل زیادی روی هر آن چه که یاد می گیرند و نحوه ی یادگیری آن دارند .

۷- دانش آموزان به مفهوم بالاتری از مسئولیت پذیری نائل می شوند .

۸- دانش آموزان به لحاظ تفکر انتقادی ، سازماندهی وارزشیابی اطلاعات و ارائه ی دانش جدید به شیوه ی خلاق ، پیشرفت چشم گیری خواهند داشت .

۹- نظام های آموزشی که این تئوری را به کار گرفته اند ، ادعا میکنند که این تئوری تعداد زیادی از راهبردهای موفق تدریس و یادگیری را به شکل جامعی با هم ترکیب و ادغام کرده و اغلب دانش آموزان، راههایی را برای موفقیت در یادگیری پیدا می کنند.

۱۰- به معلمان در ایجاد هر چه بیشتر تجارب آموزشی فردی متنوع کمک می کند.

۱۱- به معلمان کمک می کند تا تجارب آموزشی خود- انگیخته را ایجاد نمایند و این امر کمک می کند که  مفهوم سیال و  روان بودن در کلاس های درس ارتقاء‌ پیداکند .

۱۲- باعث می شود که معلمان ارزشیابی خردمندانه ای از استعداد های طبیعی دانش آموزان داشته باشند . (Gardner, 2006)

 

انتقاداتی در مورد کاربرد این تئوری در مدارس :

گرچه این تئوری مزایای زیادی برای فرآیند های آموزشی وپیشرفت آن به دنبال دارد اما عده ای انتقاداتی بر این رویکرد وارد ساخته اند .
انتقادات کاربرد این تئوری در مدارس به سه شکل مطرح شده است :

شکل اول، مخالفانی هستند که استدلال می کنند این تئوری ممکن است به نوعی ما رابه سمت نسبیت گرایی ذهنی بکشاند که در آن شکست ها و ناکامی های دانش آموزان به دلیل داشتن هوش های متفاوت توجیه می شود .

آنان ادعا می کنند که هر گونه طرفداری از این عقیده که تمام دانش آموزان به یک اندازه مستعد و توانا هستند ، به شیوه های گوناگون ما را به سمت کاهش یا گسترش برنامه های خاص یا ویژه رهنمون می سازد .

گاردنر این انتقاد را رد کرده و معتقد است که نظریه اش هرگز به دنبال این نیست که اظهار کند تمام افراد به یک اندازه استعداد دارند و نظریه اش هیچ وقت منجر به این پیامد برای برنامه های خاص نمی شود.

دومین انتقاد اساسی این است که این مسأله خیلی اغراق آمیز است که ما ادعا کنیم فردی ممکن است در یک هوش در سطح عالی باشد در حالی که در  هوش دیگر در سطح ضعیف قرارداشته باشد . حیطه های چند گانه ی آزمون های هنجار شده ی هوش، همچون آزمون وکسلر و استنفورد بینه ، نشان دادند که تمام حیطه هایی که مورد آزمون قرار گرفته به نوعی با هم همبستگی کامل دارند .

سومین انتقاد این است که معاف کردن دانش آموزان از انجام برخی فعالیت ها در حیطه های مختلف توسط معلمان با این استدلال که در آن حیطه ضعیف می باشند ، ریسک بزرگی به نظر می رسد . ممکن است برخی از دانش آموزان قادر نباشند به درستی مهارت خواندن و نوشتن را انجام دهند اما با وجود این نیازمند یادگیری این مهارت ها در سطح مطلوب می باشند . مهمترین هدف برای دانش آموزان این است که در تمام حوزه هایی که توسط گاردنر ، به عنوان هوش معرفی شده پیشرفت حاصل کنند.

علاوه بر این یک خطر مهم در این راستا در ارتباط با ایجاد حس حقارت در برخی حیطه ها در بین دانش آموزان وجود دارد.

دانش آموزانی که بر چسب ضعیف بودن در حیطه ی ریاضی می خورند، دیگر انگیزه ی کافی برای  کسب مهارت و پیشرفت در این حوزه را از دست خواهند داد (klein,1997).

 

نتیجه گیری:

با توجه به آنچه گذشت می توان بیان کرد که هوش برخلاف دیدگاه سنتی یک توانایی ذهنی محدود نیست، بلکه عبارتست از توانایی حل مسایل و مشکلات یا ایجاد راه حل ها و نتایجی جدید که در یک یا چند فرهنگ ارزشمند است.

انسان دارای هوش های مختلفی می باشد ، لذا مربیان و متخصصان تعلیم و تربیت، باید دیدگاه و چارچوب ذهنی خود را تغییر داده و به تفاوت های ذهنی افراد و علایق و نیازهای آنان توجه خاص داشته باشند و فر آیند های آموزشی را متناسب با نیازهای دانش آموزان خود سازند.

ما در حوزه ی تعلیم و تربیت از این تئوری چه در سطح کلان یعنی برنامه ی درسی در سطح ملی و چه در سطح خرد یعنی کلاس درس و توسط معلم استفاده های زیادی داشته ایم. این تئوری فواید زیادی هم برای معلمان و هم برای دانش آموزان و فرآیند یادگیری خواهد داشت و غفلت از آن پیامدهای منفی را به دنبال خواهد داشت .

 

گردآوری : کنکاش

منبع : عصر ایران

 


برچسب ها : , , , , ,
دسته بندی : تعلیم و تربیت , جدیدترین مطالب , کودکان و والدین
ارسال دیدگاه

امامت امام زمان(عج) مبارك
تبلیغات
WordPress Image Lightbox Plugin