جدیدترین مطالب

» جدیدترین مطالب » داستان کودکانه گوساله پیشانی سفید
 27 بازدید

داستان کودکانه گوساله پیشانی سفید

داستان کودکانه گوساله پیشانی سفید   پیشانى سفید، کم ســن و سال بود؛ نه دندانى داشت که علف بچرد نه شــاخى که با آن کســى را بترساند. یکى از آرزوهایش این بود که جنگل را ازنزدیک ببیند. انگارصاحــب مزرعه فهمیده بود که این گوســاله چه آرزویى دارد به همین دلیل براى اولین بار اجازه داد […]

داستان کودکانه گوساله پیشانی سفید

داستان کودکانه گوساله پیشانی سفید

 

پیشانى سفید، کم ســن و سال بود؛ نه دندانى داشت
که علف بچرد نه شــاخى که با آن کســى را بترساند.
یکى از آرزوهایش این بود که جنگل را ازنزدیک ببیند.
انگارصاحــب مزرعه فهمیده بود که این گوســاله چه
آرزویى دارد به همین دلیل براى اولین بار اجازه داد که
همراه مادرش به جنگل برود.

خورشید از پشت کوه سرک می کشید که پیشانى سفید
با مادرش راه جنگل را درپیش گرفت. هرچه از روستا
بیشتر فاصله مى گرفتند، شیب زمین تندتر مى شد و نفس
پیشانى ســفید به هن و هن مى افتاد. مى ایستاد تا نفسى
تــازه کند. مــادرش هم درحالى که ســرش را بالا و
پاییــن مى برد همچنان راه مالرو را با پاهاى قدرتمندش
مى پیمود.

پیشانى سفید باید همپاى مادرش آن مسافت طولانى و
سخت را طى مى کرد وگرنه هوا شرجى و گرم تر مى شد
و مجبور بود راه رفته را برگردد. مادرش براى آنکه او را
به رفتن تشویق کند گهگاه مهربانانه پیشانى زیبایش را با
زبان بلند خود لیس مى زد.

هر دو رفتند و رفتند و رفتند تا بالاخره به جنگل انبوه
رسیدند. پیشانى سفید وقتى جنگل را دید کاملا هیجان زده
شد و شروع به جست و خیز کرد. ازشدت خوشحالى
بدون دلیل این سو و آن سو مى دوید.
هرچه مادرش به او ســفارش کــرده بود که نباید
درجنگل از او دور شــود ولى گوشش به این حرف ها

دهکار نبود و همچنان به بازیگوشى اش ادامه مى داد تا
اینکه مادرش را لابلاى درختان انبوه و پربرگ گم کرد.
تنهــا ماند. دلش لرزید و تــرس در وجودش خانه
کرد.

پیشنهاد کنکاش :  دوست یابی کودک و 5 توصیه برای ایجاد زمینه های آن

با صداى بلند ماغ مى کشید و مادرش را صدا مى زد.
اما فایده اى نداشت چون از مادرش خیلى فاصله گرفته
بود و صدایش به مادر نمى رسید. وحشت زده مى دوید
دنبال مادرش مى گشت. تازه فهمید که جنگل بدون مادر
خیلى ترسناک است.
تا ظهر سراسیمه و آشفته لابه لاى درختان، دوان دوان
مى رفت.
حســابى خسته شــده بود و توان راه رفتن نداشت.
ایستاد و هر طرف را مى پایید. پاى یک درخت زالزالک،
چشــمه اى دید. به چشمه نزدیک شد تا گلویى تر کند.
خودش را درآب زلال دید و تصور کرد گوساله دیگرى
کنارش ایستاده است.

دلش آرام گرفت. نشســت و آهسته سرش را میان
دوپایش گذاشــت و خوابید؛ چنانکه عادت گوساله ها
است.

گاوى ماغ کشان به سمت پیشانى ســفید آمد. نگاه
مهربانانه اى به او کرد. سپس سر و روى او را لیسید.
پیشانى سفید آرام چشم باز کرد. مادرش کنار او بود.
تند و چابک از جا پرید. فورا پستان مادرش را به دهان
گرفت. مادرش تند و تند پشتش را مى لیسید.

 

گردآوری : کنکاش

[تعداد: ۰    میانگین: ۰/۵]

بیشتر بخوانید:


برچسب ها : , , , ,
دسته بندی : جدیدترین مطالب , شعر و قصه کودکانه , کودکان و والدین
ارسال دیدگاه

WordPress Image Lightbox Plugin